جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

روزۀ سکـــوت

چون مریم عذرا (سلام بر او باد) عیسی (سلام بر او باد) را بزاد، از او پرسیدند که این فرزند کیست؟
با دست اشارت کرد «روزۀ سکوت دارم، از خود او بپرسید»...
 و عیسی (سلام بر او باد) در مهدْ لب به سخن گشود.



عشق یعنی فتحْ، اما خویــش را
عشق یعنی اوجِ فتـــحِ قـُلـّه‌ها.
عشق یعنی سجده بر روی خـــدا
عشق یعنی آن ابر ِ قنوت چشمها.
عشق یعنی گیسوان تو به روی شانه‌ها
عشق یعنی منْ، نگـــــــاهمْ تشنه‌ها.
عشق یعنی هر زمانْ یک لحظۀ بیانتها
عشق یعنی انتشـــار ِ بی قرار ِ لحظه‌ها.
عشق یعنی اشتیاق آینهْ در انعکاسِ نـــورها
عشق یعنی دیگری گشتنْ، شُدنْ از خود رها.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی من شده لبریزِ تـو
عشق یعنی تن شده شبدیز تو.
عشق یعنی آسمان ِ چشم ِ من
عشق یعنی آفتـاب ِ روی ِ تـو.
عشق یعنی مستی ِ شبهـــای ِ من
عشق یعنی خَمرَم از صهبای ِ تــو.
عشق یعنی قصه های «نِی‌نوا» در کامِ مـن
عشق یعنی قصه‌گوی‌اَش کام من با نـام تو.
عشق یعنی هوشدار «آرزوی آرزو» با ساز من
عشق یعنی نوشدار «گفتگوی گفتگو» با راز تو.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی از انگور تو سرمستْ، من
عشق یعنی با شرابت مســـتْ، مـن.
عشق یعنی نزد تو مـــوسی شدن
در کـُه طورت «ارانی»ها زدن
   - وز لب لعلت «ترانی» یافتن -.
عشق یعنی از عدمْ برخــــاستن
بوسۀ «عیسی» به «مریم» باختن.
عشق یعنی با تجلـّی در حرا غوغای تو
عشق یعنی با تبسّـُم بوسه بر دریــای تو.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی شُد بهاران در خزان
عشق یعنی التمــــاس آسمان!
عشق یعنی دست من، دامان تــــو
عشق یعنی «چادُرِ» شب اختران.
عشق یعنی انتظـــــــــــــار روز و شب
عشق یعنی طلعت خورشیدها در نیمه شب.
عشق یعنی از شفق پرواز کن
اختران را از لـَیالـَت بـــاز کن.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی سوختن، پس آرمیدن،
رامشی سوزان شدن.
عشق یعنی در تو از خود بردَمیدن،
رُستــَن وُ رَستان شدن.
عشق یعنی با تو از خود برشکـُفتن،
پیله‌ها را باز کردن، گـُل شدن.
عشق یعنی بی‌مُرکـَّب نامه‌ها پرداختـَــن
عشق یعنی اسبِ خواهش در پی او تاختن.
عشق یعنی رفتنی موّاج تا سوی اُفـــُق
عشق یعنی رُستنی خلّاق آنسوی قـُرُق.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی این کویــــر آرزو،
عشق یعنی چشمه‌های ناز او.
عشق یعنی آفت ابلیــــــس ِ خود،
عشق یعنی «بی-خودی» در یاد ِ او.
عشق یعنی صد تمنّا صد نیاز،
عشق یعنی هدیتی از نـــاز او.
عشق یعنی لحظهْ لحظهْ یاد ِ او،
عشق یعنی جان شـده آوازِ "او".
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن.
عشق یعنی بُگذر از مـن،
عشق یعنی باشْ با مـن!
عشق یعنی می‌دَمـی تو،
عشق یعنی می‌رَهَم من.
عشق یعنی گُلبهار خنده‌ها تو،
عشق یعنی شبنم وُ باران به‌ روی باغْ، مـن!
عشق یعنی تو، شـــــــــکوفه،
عشق یعنی بــــــــاغبانْ، مـن.
عشق یعنی گوشْ تو، آوازْ مــن،
عشق یعنی هوشْ تو، همرازْ من.
عشق یعنی گوشْ من، آوازْ تو،
عشق یعنی هوشْ من، همرازْ تو.
 عشق یعنی گر رَمـی تــو،
عشق یعنی جان دهم من.
عشق یعنی تاب تو، بی تاب من،
عشق یعنی ناب تو، غرقاب من.
عشق یعنی خودپرستی تا به چند؟
عشق یعنی وابـِرَستـَم من ز ِ مـن.
عشق یعنی ما نبودن، ما شـدن
از پی معنی زِ صورت واشدن!