سه‌شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۶

بحثی فلسفی دربارۀ معنای حقیقت

شرممان باد

ز پشمینۀ آلودۀ خویش

هنگام خنده، گریه، هراس وُ گریز



هنگام خنده، گریه، هراس وُ گریز
وقتی که بوسـه
از آبـشار گیسوان مُشتَعِلَت،
یا جویباری رها شده
از قطره قطره های خیسِ نشسته بر بدنَت،
وقتی که بوسـه
از نازِ لحظه های درنگِ خُفته در نِگَهَت،
و حتا وقتی خیال او
از تابِ اندیشه های پاکِ مُلتَهِبَت،
یا آنگاه که بوسـه
از آشیـانِ اندیشه هایِ پیرُهَنَت،
چون زورقی
غلتان بر امواجِ رودخانه های تَنَت،
یا اسبِ سَرکَشی
از دشتهای آشنایِ تمنّایِ بی گُنَهَت،
عبور می کُنَد؛
بِشِنو! راست، چه می گویم؛
حتّا در آن زمان که بوسـه
بر رُخِ سجّادۀ اُمیدِ پا به رَهَت،
ـ عَطَشناک وُ
تِشنه وُ
تَبدار وُ داغ وُ درخلوص ـ
قُنوت می خوانَد،
می خَندد!
می گِریَد!
می هَراسَد!
می گُریزَد!
وقتی که عشــق نیـست؛
وقتی حقیقتی که آشناست،
مَفتونِ آوازهایِ کلاغانِ خیابان،
از خانه رفته است!
وقتی تو نیـستی!
یعنی همیشۀ دیروزِ سقفدار،
امروزِ زیـرِ مـاه،
و فردای سوخته،
در چشمه های جاری
زِ بـارانِ خستگیَـت.


سه بامداد ِ سیزدهم آذر ماه ۱۳۸۶