جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

تا

بی تو بی تایم
با تو بی تا
تو گویی خدایم
در زمان، تنها.
بی تو بی تایم، چنین تنهای تنها
با تو بی تایم، نباشد چو من، همراه آن تا.
کجا من بیابم رهایی؟
گو کجا،
ز تنهایی، ز بیتایی؟
اثیر ِ اسیر، عصیر ِ عسیر.
توان رهایی ز بی تایی، توانی خدایی است، و دانیم و دانند
که بیش از همه، خدا، خود، چه بی تاست!
فریب است اینگه، رهایی.
نیابی به درگه، نشانی ز تایی.
بی تو بی همتا
با تو بی همتا.
برای زوموروس
یک دنیا حرف دارم که غیر مستقیم بیان شده اند. مستقیما، اما، هرآنچه گفتنی است، خطاب به زوموروس است.

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

But Revolutionary Turn

Every time, even a very short,
when we get back to the moment of memories,
We think about the subtext meaning:
"Revolutionary Turn".
What does it mean?
Morality, but to Politics, Turning?
Me, but instead of every You, Substituting?
and every You in/under every Me, Subsuming?
They, but to Them, Transferring?
Oh God
history was turning
What a Glorious,
Oh God
But what a Turn:
In own Home house, Subtenancy;
Millions of warm Hearts to a cool Hand, Transforming;
All with particular faces to One with no face, Shifting;
Future to Now, Changing;
Now instead of Always, Replacing;
Ear instead of Mouth, Instituting;
People to Mob, Becoming;
Reality to Imaginary state, Transforming;
Hope to usual Task,
Task to common Game,
Game to any Action,
Action to occasional repetitively Escape,
Escape to every day bloody Behavior, Turning.
Oh yes,
History was turning, along our Revolutionary Turn.
But I'm sure
It is the Turn we made,
we, just we,
And nobody is responsible,
for this Pax Kiss to Destiny
for this windmill-Turn
for this no heavenly
for this virtual Blessed Sacrament
but ourselves, including prior children who never achieved adult age,
but always were advanced adulthood dramatic reverent dreamers, are

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

گشتاور رهایی


به راستی نمی دانم آنچه را می خواهم بگویم از کجا باید آغاز کنم. صحبتم دربارۀ یک مهبانگ (Big bang) است.
دربارۀ عبوری که شاید رخ نمی داد ولی با آنچه گذشت، رخ داد.
داشتم می رفتم، گیج، افسرده، مغرور، شادمان از دانسته ها و پریشان از نداشته ها، پریشان از نکاشته ها و پریشان تر از ندرویده ها. همین طور می رفتم و می رفتم. عاشق بودم ونبودم. بذر می افشاندم و نمی افشاندم. باغبانی بودم که مانند آن پیرزن در آستانۀ رسیدن عمونوروز خوابش می برد و گلها را در لحظۀ شکوفایی نمی دیدم. همیشه همین طور بود. همیشه بیش از آنکه دریابم، درخواست داشتم، خواسته داشتم؛ بیش از آنکه راهی بگشایم، دنبال رهروان می گشتم و بیش از آنکه طایی رهرو باشم، از همرهان سست عناصر، دلگیر بوده و دلگیری می کردم. به کسی نگاه نمی کردم، مگر آنکه هزاران سست عنصری در او نجویم و بدتر آنکه نیابم. به گمانم از سست عناصرترین ها باید خودم را می یافتم، که نمی یافتم و بدتر آنکه اصلا نمی گشتم. با همه چیز در جنگ بودم، در حالی که از جنگ بیزاری می جستم. جنگجویی که نمی جنگید و به راستی به قول شادروان رحمانی شکست هم می خورد. آنهم چه شکستهایی. تار و پود هستیم در هر یک از آنها بر باد می رفت، اما نمی رفت این جنگ جستن و بر در و دیوار کوفتنها، از سرم، جستجوهای بی فرجام، از دلم. و ...
تا این که مهبانگ بر من رخ داد. وقوف به عصر شکست. این مشعری است که در آن شاعر شدم و عرفاتی که در آن، واقف.
قوی تر از آن بوده ام که انبوه شکستها، مرا از پا درآورَند، اما ضعیف تر از آنکه ره در حال رفتن را همواره ادامه دهم. مانند همان عقاب برخواسته از سر سنگ، با هر شکست، آن راه برایم به پایان رسید. اصلا صحبت برسر «انسان یا فرشته» نبود که غیبت هر کدامشان حیات انسان را هم با خود برده باشد. آن کس که می شکنَد انسان است، آن کس هم که شکسته می شود، انسان است و بسیار هم انسان است، هرچند حیاتی پایان پذیرد، در هر کدام از این شکستها هر دو سوی نبرد کشته می شوند. صحبت بر سر خود ضربه است.
گشتی که رخ داد، گشت من نبود. من در پی هیچ گشتی نبودم. گشت طرفهای پیروز هم نبود؛ هرچند آنها در پی پیروزی بوده اند و هر بار بر من تحمیل شده بود که به خواستشان گردن بگذارم؛ اما گشتی که رخ داد، گشت هیچ کس نبود. آنچه رخ داد یک گَشتگاه بود، یک Momentum؛ یک گشتاور که مرا به جایی که نمی دانم کجاست، اما می دانم که کجا نیست، پرتاب کرد. این گشتاور ِ رهائی ام بود که اگر هم امروز مرگم فرا رسد، شادمانم که بر این فلاخن نهادندم. با این گشتاور دریافتم که پوچم، پوچم، پوچ.
شدت دَوَرانی که این قلابسنگ ایجاد کرد، بسیار زیاد بود، بسیار؛ آنگونه که بارها احساس کرده ام که دیگر تحملش را ندارم؛ احساس کرده ام که دارم متلاشی می شوم؛ غبار می شوم. تمام می شوم.
این منجنیق، منجنیقی و این فلاخن، فلاخنی نبود که اجرام ثقالم را، که نداشتم، پرتاب کرده باشد، گشتاوری است که پوست از پوچ برکند؛ بشره از رخ تهی ام زدود؛ نمای حجم مجوف ام را برداشت. خلاء را، خلاء را برملا کرد.
با این وقوف در عرفاتی که با چنین گشتاوری بدان راه یافتم، دریافتم که هیچ هستم، هیچ. فقط همین، هــیــچ.

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

گفتگاهی (بلاگی) که هر روز شخصی تر می شود

چند روز قبل ایرج سخنی گفت که دیگران هم اگر نگفته بودند، به اشاراتی بیان کرده بودند: این که مدت هاست که این گفتگاه دارد روز به روز شخصی تر می شود. مثلا دو ماه - کمکی یا بیشکی - پیش که در بارۀ درونمایه ها و مضامین گفتگاهها با جواد گفتگو می کردیم، سخن که به آنچه من در اینجا می نگارم، رسید، جواد گفت: برای همه وبلاگ در خدمتشان است و برای من، من در خدمت وبلاگ. و از مصادیق اش برای به کار بردن قید «همه»، چیزهایی بود که من دربارۀ موضوعات این گفتگاه، می گفتم.
راستش به نظرم ایرج که چنین می گوید و دیگران که چنین می اندیشند، صواب می گویند. هم اینچنین است. گفتگاه من دارد شخصی و شخصی تر می شود. شاید خیلی به خودم می پردازم و شاید تلاطمی که بین موضوعات شخصی و مباحث اجتماعی در نوشته های نخستین داشته ام، اکنون در کرانۀ «خود» به ساحلی رسیده است. ایرج به انتقاد می گفت: وبلاگ یک رسانه است و نمی باید آیینۀ دنیای شخصی باشد. انتقاد او را در مقام کسی که بخواهد به امور جمعی بپردازد، می پذیرم. گفتگاه «اعترافــنامه» بدین ترتیب مخاطبانش را از دست می دهد؛ در مظان خودخواهی ای که دارد و خودخواهی ای که ندارد هم قرار می گیرد. همۀ اینها درست اند.
با این همه، احتمالا به این کار ادامه خواهم داد. در فرازی از باز جستن خویشم که باید این راه را ادامه دهم. در دامی بی زحمت دانه ای هستم که اکنون برون شدی ندارد. عبور از مرزهای نزدیک رخ داده است ولی توقف، مجاز نیست و تا مرزهای نهایی هنوز راه درازی باقی مانده. بسیار دراز. هنوز حتا نقاب های نخست را هم برنداشته ام. مرا ببخش ایرج عزیز و ببخشید ای همه خوبان دیگرم!
با این همه مهم ترین دغدغۀ این گفتگاه، که در کتیبه اش نوشته شده و از آغاز هم داشته ام، باقی است و حتا محقّق تر است. اعتراف خود به خود و دیگری. دیگری، برای من، همواره موضوعیت اصلی را برای تعیین خود داشته است. نخستین گفتارم در بارۀ «دیگری» بوده است و نخستین مکاشفه ام هم درهمین باره، در نهایی ترین امکان «فهم نسبت خود و دیگری»، یعنی در روبه رو شدن با مرگ.
اکنون مرا دریابید. اما پس از آن درخواستم را دریابید ای نیکان.
فیا سیوف خذینی!