اينجا مي خواهم با خود و ديگری سخن بگويم. دریغا نشاید بی سخن گفتگو كرد، یا در ورای کلام سخن گفت؛ چنین است که سخن مي گویم
Here I want to speak with myself and the others. I wish to communicate over the words - which is impossible. Thus I speak
پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸
ز بامدادِ آن ستاره، خورشید بردمد
شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷
راههای رسیدن و نرسیدن
به عدد لحظاتی است که همۀ نفوس خلایق می گذرانند.
راههای نرسیدن به خدا نیز همان تعداد است. هیچ لحظه ای را نمی توان در پیوستگی کامل با لحظات دیگر دانست و در این انفصال که گاه بسیار دهشتناک است زمانی پدید می آید، لحظه ای، که یا می توان به خدا رسید و یا نرسید.
پس راههای رسیدن به خدا در طول زندگی هر کس بیشمار است و اگر کسی لحظه ای احساس وصل کرد، بدان امید نتواند ماند که وصلش پایدار است!
بیم ناپایداری و دوری از خدا در همۀ آن بیشمار لحظات دیگر همچنان باقی خواهد ماند. گریزی نیست. این بیمناکی که در سرشت هستی آدمی است، نه تنها در وصل خداوند که در هر وصل دیگری نیز نهفته است و بیش از همه در وصل با خویشتن. بیم جداماندگی، از خداماندگی، از راه ماندگی، بیم بی خویشتنی را نمی توان از صفحۀ زندگی زدود، بیم هجران را نمی توان؛ زندگی این جهان گویی عرصۀ هجر است!
این اضطراب، اضطراب بنیانی هستی آدمی است.
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
* Light a Light
شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷
حلول مسیحا
زمان گذشت هزار سال و ما نگذشتیم
زمین فسرد و از آن میانه ما بگذشیم
هبوط حضرت آدم به داد ما نرسید
هبوط حضرت عشق آمد، از بلا بگذشتیم
اگر باز برانگیخته شود، چه خواهم کرد؟ آیا خواهم ایستاد تا خود، همانطور که پیشتر خواسته بود، صلیبش را بر دوش کشد؟ اگر هم اکنون در میان ما باشد، چه؟ چه کسی صلیب چه کسی را بر دوش می کشد؟
گاهی بازی آنقدر هیجان انگیز می شود که آدم احساس می کند که بازی، بازی نیست. چه می گویم؟ آدم اصلا به تنها چیزی که فکر نمی کند، بازی است. چنان سراپا در نقش خود فرو رفته که نه آن رنجروری اسب را تشخیص میدهد و نه حضور تمسخرآلودِ خیره کنندۀ سانچوپانزا به هوشش می آورد. صحنه به درستی تمام، آراستگی بی نقصش را در چشمها منعکس می کند و همه در نگاه یکدیگر تصویری از حقیقت را می بینند. چکاچک شمشیرها، سرهایی که بر زمین می افتند و تناور بلندای یلان که عرق ریزان و نهیب کشان بر یلان سپاه مقابل یورش می آورند. هیجان، کور کننده است؛ همچون فریادها، که کر کننده.
اما در درنگهایی که رخ می دهد، از خود می پرسم که اگر باز برانگیخته شود ...
سکوت خاکستری و فریبناک حقیری که همیشه بدان فراخوانده می شوم تا بازی را جدی بگیرم، همواره وسوسه کننده و لوند، لبخند می زند. چه کنم؟ جدی بگیرم؟
حلول مسیحا، حلول مسیحا، هدیتی است تلخ، برای گریز از ایمان. کاش هرگز حلول نمی کردی، کاش پدرت نیز هرگز هبوط نکرده بود!
ما را بگو! ما را بگو که آنچه را که باید به تعزیتش بنشینیم، جشن گرفته ایم!


