دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

چه پاییزی است این پاییز! این بادها چه می گویند؟

هر باد وزد به ناکجا می بردم
-------------------------------------جز باد صبا که نزد «ما» می بََرَدم
وان یار که بی نکحت او هیمۀ نارم
-------------------------------------------با باد صبا به یـادها می بَرَدم
دی باد صبا یاد ترا عطر بیفشاند
----------------------------------------دریاب مرا که غم کجا می بَرَدم
این هستی بی مستی من جام تهی گشت
---------------------------------------کو ساقی من که هوشها می بَرََدم
چون پیک سکوت است صبا، لیک
-------------------------------------آن صُمت بسی به صورها می بَرَدم
هیهات که این باغ شده عین بیابان
--------------------------------------
بی دوست مگر به قفرها می بَرَدم
از هست گذشتم، که از دوست نگردم
--------------------------------------بنگر که فلک چه بی حیا می بَرَدم
ای دوست بیا مهر بیفروز به مهجور
-------------------------------------کاین سان نسزد که بر جفا می بَرَدم
جانانه بیا باد صبا را صلتی ده
------------------------------کاندرقدمت هم سر و صهبا به فدا می بَرَدم
مجنون سعیدم اگرم باز بخوانی
--------------------------------------ورنه دیباچۀ غم سوی فنا می بَرَدم
---------------------------------------------------------------بیستم آذر هشتاد و پنج

برای زوموروس

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

من و تو*

من از کرانه ی دریای اشـک می آیم
--------------------------------------
-تو خوش غنوده بر کنارۀ دریای نسترنی
من از کنام تلخی تاریخ هجر می آیم
----------------------------------------
تو آرمیده ی گلبوســه های یاسمنـــــی
من از گدارۀ شکستن آبــگینه می آیم
--------------------------------------
تو بر کمانه ی پرواز سنـــگ پرسـه زنی
من از ضمانکدۀ عشق خویش می آیم
--------------------------------------
تو آن ضمـان گرفته شده بـهـر عشـق منی
من از جویبار اسحــار مویـه می آیم
--------------------------------------
-تو مژدگــانی رؤیــــــای شبـنــم سحـری
من از لیـــالــی مفـتون قـصه می آیم
----------------------------------------
تو آن شـــب یــــــــــلدای شهرزاد منی
من از کشتگاه مرغزار امید می آیم
--------------------------------------
تو شعله هـای فروزان ز خرمن امید منی
من از حصان نـقــیب سایــه می آیم
---------------------------------------
تو رخ گشوده بر آفتاب ســرخ این چمنی
من از میان سروهای تمنای یاد می آیم
------------------------------------------
تو آن خمـوش فرامــوش یاد انجمنـی
من از عتیق گوهریان عقـیق می آیم
------------------------------------------
تو نیـــک دانسته ای که گوهر یمنی
من از یار-یار گوی صبای صبورمی آیم
--= ----------------------------------
تو آن کرشمه که بر نغمه گوش می ندهی
من از تاب نازجوی آیینه باز می آیم
---------------------------------------
تو چون صلیب من از شاهدان قتل منــی؟
من از رقص شرمگین باران ز باد می آیم
----------------------------------------
-تویی که نغمه های شاد به باد می فکنی
سعید گرچه منم، خون دل دگر گلو بگرفت
----------------------------------------
تو هم ز ساقیان شادنوش خون این دهنی



--------------------------------------------------------------------------------- پانزده آذر هشتاد و پنج

* برای زوموروس، قدیس همیشگیم

آیینۀ شراب

من اسیر درد،

اون افسانۀ پر کشیدنـــه

من کویر و اون،

به زیبایی خوشه چیدنه

یه شب می شه افسون عطر او
از افسانۀ معبدا میاد

زمین زیر پام آسمون میشه
به مهمونی دل، خدا میاد

گاهی،
.. دوره،

گاهی،
.. قصه های غروره

گاهی،
.. نوره،

گاهی،
.. بارش ابـــــــر دوره

همه هستیه، همه مستیه ...... تو دستای من جام آخرینه
تو خاموشیم، فراموشیم
...... طنین یه آواز دلنشیــــــنه

من اسیر درد،

اون افسانۀ پر کشیدنـــه

من کویر و اون،

به زیبایی خوشه چیدنه

تو افسون چشمای مست او ...... به چشمم شراب آشنا میاد
برام قصـــۀ روشنایـــــــیه
...... که از صبح آیــینه ها میاد

گاهی،
.. دوره،

گاهی،
.. قصه های غروره

گاهی،
.. نوره،

گاهی،
.. بارش ابـــــــر دوره

همه هستیه، همه مستیه ...... تو دستای من جام آخرینه
تو خاموشیم، فراموشیم
...... طنین یه آواز دلنشیــــــنه

من اسیر درد،

اون افسانۀ پر کشیدنـــه

من کویر و اون،

به زیبایی خوشه چیدنه

یه شب می شه افسون عطر او ...... از افسانۀ معبدا میاد
زمین زیر پام آسمون میشـه
...... به مهمونی دل، خدا میاد

گاهی،
.. دوره،

گاهی،
.. قصه های غروره

گاهی،
.. نوره،

گاهی،
.. بارش ابـــــــر دوره

همه هستیه، همه مستیه ...... تو دستای من جام آخرینه
تو خاموشیم، فراموشیم
...... طنین یه آواز دلنشیــــــنه

،.،...... ،.،

عشق در نگاه اول

منم آن که برای تو می میرد
نفسم زخیال تو می گیرد

تویی آن که بهانۀ فردایی
تویی آن که جمال سراپایی

، موج بی آرامم
، اشک بی فرجامم
، خسته از خویشم

، بی تو من می میرم
، بی خبر بگذاری
♪، گر از این بیشم

چه کنم با تو اگر، که مدارا نکنم ...... چه کنم گر غم تو، به تو حاشا نکنم
چه بگویم که مرا، نبود ذوق سخن
...... به که گویم که دلم، شده بیگانه ز من

من و خسته ز خود بودن
من و بی تو نیاسودن

من و این همه تنهایی
غم عشق و شکیبــــایی

تویی آن که بهانۀ فردایی
تویی آن که جمال سراپایی

منم آن که برای تو می میرد
نفسم زخیال تو می گیرد

چه کنم با تو اگر، که مدارا نکنم ...... چه کنم گر غم تو، به تو حاشا نکنم
چه بگویم که مرا، نبود ذوق سخن
...... به که گویم که دلم، شده بیگانه ز من

، موج بی آرامم
، اشک بی فرجامم
، خسته از خویشم

♪، بی تو من می میرم
، بی خبر بگذاری
، گر از این بیشم

♫: این اسم رو خودم انتخاب کردم. نمی دونم اسم این شعرها چیست.
اگر کسی می دونه، با خبر ساختنم رو بسیار سپاس خواهم داشت.
چون بسیار دوستشان داشتم در اینجا نوشتم.

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

سوگندی با آن نگاه

بیا مستی نکن، بنشین! نمی بینی دگر ما را.
بیا با آستین بستان ز چشمم اشکهایم را،
ز چشمم
ز چشمت، که گریان به من خیره است
هر آنگه
چه شب باشد و گرکه روز، به هردم کزین غمکده بگذرم،
چنین استوار و چنان اشکبار،
دمادم به من خیره است.
نیست یکدم گذرم زین دمن و آن نگهت، به چنین وصف که گفتم، نگران ننگردم.
چه من بگذرم و یا گر که از یاد من بگذری
ببینم تو را
در آن مشتعل- نرگسان، دو آتشکده ی مست، مرا می نگرند:
به بیننده ات، اشکبار
به زیبایی ات، هُرم بار
به خسته دلانت، همی مهربار.
بیا مستی نکن، بنشین! بیابی یا نیابی دگر ما را
جز آن اشک باریده از نرگس مهربارت
جز آن اشک تابیده در کوره ی دیده ی مهرخواهم
جز آن اشک ِ باقی به اندام یاد، نمی یابی دگر ما را.
درگه که باز می شود
خوَرگه که بر پا می شود
بر این کبودی بی رونق سکوت
بر اختران دلشکسته به گردون سپهر سیاه
بر هر پَر ِ فرشته ی مرزنگ نرگست
بر سِیلگاه مژگان حلقه شده بر نگاه من
بر برگ برگ سیاق کودکی های ناپدید
بر شادخواری پر شرنگ شبابان شرمگیر
بر نغمه های پر ترنم آغشته در شراب
بر اِستارگان ِبی کرانه ی موّاج التهاب
بر گیسوان شتابان به دیدار بوسه ای
بر شانه های خمیده از شرم یک نگاه،
درگه که باز می شود
هرگه که باز می شود
ریحانه ای که از چشم گریان تو می وزد
شمشیر شب که از دل عاشق گذر کند
بر آن سپیدی ستیغ پر افسون قله ها
بر آن بیاض نفسگیر قفر تفتیده ی کویر
بر سیمگون ساق درختان - که برف را بازیچه می کنند
بر نیلگون زمهریری سپهر - که هستوَند جهان را بازیچه کرده است
بر برق برق شعله ها و سِحرها - کز دریاچه های خفته در کف چشمان تو می جهند
بر گرم گرم کینه ها و مهرها - کز طاقهای قلبگون شبستان چشم تو می رمند
بر زین ِِباد، بر گُرده ی زمین - که گاه از توسن خود تندتر تاخت می کند
بر دست پاک پاک تو بر پلک سرخ خسته ات – که گاه به تنهایی، شرم آور حضور تنهایی است
بر آن رقص سوته دل بزم جوی
بر آن بزم بی خامه ی رزم جوی
بر آن رزم خود- کوشش ِ خویش جوی
بر آ ن خویش- آوندگار دل یار جوی
بر اِشتاب ِ چون کودکان رفتنت
بر آواز ِ چون مرغکان خواندنت
بر ایجاز ِ چون آهوان گشتنت
بر اصرار ِ چون کولیان گفتنت
بر احساس ِ چون لِیلیان، پندگوی
بر ایمان ِ چون سالکان، هوی جوی
بر آرام ِ چون لولیان، های و هوی
بر آغوش ِ چون عاشقان، اوی جوی،
درگه که باز می شود
آنگه که باز می رمی
عِطری که ازنسیم نگاهت بر شراره ی اشکانت می تراود
فریادی که، یا از نگاه تو یا از دل عاشق،
بُلـَند
برکشیده بر رخ نگاه دوخته شده در نگاه تو
شب را می آشوبد
چنان که خواب دوزخ، خواب بهشتیان را
و چنان که خواب فردوس، خواب همه را
بر آن شامگاه نخست
بر این بامداد پسین
بر افسانه ی آفتاب
بر افسون شب، ماهتاب،
سوگند
آتشی کاندرین دیر است، زِ اشک وُ زِ چشمان توست
بدین رو
فروغیست را مر آتشکده
که آن جاودانه نگاه است ، همان آن نگاه...
هیمه ای هم، گر آنرا ست،
منم،
هم تنم هم دلم.

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

زیباترین روح پرستنده*

سَحرنبود، بلکه سَحر می وزید.
سَحری بود، چه سَحر! سحری چون سِحر.
شبی گیسو فرو هشته به دامن
نه بهرام پیدا، نه ناهید و نه بهمن
شبی چون موی مهرویان، سیه فام.
آتش از آن سیاهی نای نیرانش نبود.
قیرگون تر از دریای مشک،
سپهر و زمین در آن شبق از هم سبق می بردند.
دَوَران گردابی از کافوری سیه -که زورق هیچ نوری را تاب گریزش نبود.
تابش سهمگینی از سیاهی -که ذره ای نور را هم تاب تراوش نمی ماند.
توفان، توفان تاریکی.
کولاک، کولاک سیاهی.
باران، باران سکوت.
هیجان، هیجان ابدیت.
نفَس، نفَس ِبسته.
راه، راه ِبی پایان.
انگاره، انگارۀ لایتناها.
خویشتن، بی خویش:
کهکشانی از نیستی.
کهکشانها مست،
مستها مخمور،
نورها محصور،
حصرها مفلوق،
اِفلاق در اَفلاک،
فلکها در فلک، اندر فلک، اندر فلک، اندر فلک، اندر فلک ...، تا هست، تا خواهد بود.
گردباد ِبی امان ِ خشیت و تسلیم و تنهایی و بی خویشی و بی چیزی و استغناء.
مستی ای بی منت هر می. مستی ای بی می.
هستی ای بی منت هر چیز، هستی ای بی چیز.
غنای بی کران ِ بی کران.
غنای بی کران ِ بی کران.
هستی مألوف در آنجا داشت پایان،
آری آنجا داشت پایان،
داشت پایان.
=================================================================
تا نوالۀ نائلان رسید:
بدان آتشگه میگون، در آن شبگون، بخوردم من کفی افیون.
ندانستم دگر چون شد.
=================================================================
نخستین درنگی بود که با کعبه رو به رو می شدم. کعبه. از همان نخستین لحظه دیگر خانۀ خدا نبود. آری نبود. خود خدا بود. از آن پگاه شبق گون ِ غرق در سیاهی محض، از همان دیدار اول، از همان فریاد بی حدی که بانگش تا ابد پایید، تا ابد پایَد، خدا بود و خدا بود و خدا بود.
سیاه تر از تمامی فضای مکه، تاریک تر از آسمان مسجد الحرام، نادیدنی و نایافتنی تر از نوری، ولو ناچیز، در آن شهر نیست.
در چنین سحری، چُنینگون به حریم مسجد الحرام رسیدیم. بیش از ساعتی را، که به بلندی همۀ عمر بود، بیرون حرم منتظر شدیم تا جماعتی دیگر هم برسند تا از باب علی وارد شویم. راهی بود، عجیب، از آنجا که بودیم تا باب علی. از این روی عجیب که گویی پایان نداشت. هرچه می رفتیم، نمی رسیدیم. طلسم گون بود و ناگشودنی. به موازات دیوار پر روزن مسجد الحرام و در انحنای بی انقطاع و عجیب موزونی، به انتظار رسیدن به باب علی می رفتیم و می رفتیم و از هر روزنی در سمت چپمان در آن دیوار رمزآلود معبد، انتظار شهد مرگی را می کشیدم که بایستم با دیدن کعبه نوشید. اما نمی رسید؛ گاه تصویر دور و نامفهومی از کعبه در نظر می گشت؛ اما چنان ناپیدا که می گشت اما به جام چشمخانه نمی نشست. تا جایی که روزنها پایان یافتند و دیوار، بلند و بلند و بلندتر شد، تا آنجا که نه تنها تصاویر، که همهمه ها هم همگی محو شدند. و ما رفتیم و رفتیم....
از باب علی وارد شدیم، به مسجد الحرام. رو به رویمان و نه روبرویمان، کعبه بود و سپس
یزدان به کمال شد پدیدار.
سجودی که هرگز ممکن نبود. هرگز ممکن نشد. سجده ای از بدنی که نبود یا اگر بود، چون شییء اثیری واقعیتی نداشت، بر سنگی که وجود نداشت، رو به روی خانه ای که اگر هم بود، دیده نمی شد و در آن لحظه که دیده می شد، خانه نبود....
آنگاه بدنم را یافتم که به شدتی تصور ناپذیر می لرزید. در دریایی چنان غوطه می خوردم که خیسی ِ محض، کمینه وصفش بود و تلاطم توفانی مهیب کمترین اثرش. هرچه می کردم نمی توانستم سر از آن سجده بردارم. نمی توانستم. و این حسّ ناتوانی، اولین حسّی بود که از آن پرتابۀ ابدی با من مانده بود و اینک بدنم هم گویی یافتنی شده بود....
هنگامی که سر از آن سجود برداشتم، رعشه ام ادامه داشت و داشت تا ندانم کی ساکن شدم.
هنگامی که سر از سجود برداشتم، نگاهم در نگاه آن کسی بود که می گفتند خانه ای است مر خدای را.
هنگامی که سر از سجود برداشتم، هنوز آن سیاهی ِابدی بود، اما آن سیاهی از جنس ابدیت بود، نه از جنس سیاهی.
هنگامی که سر از سجود برداشتم، آن دریای مشکین هنوز بود، هنوز بود اما عین مشکاة، نفس مشکاة.
هنگامی که سر از سجود برداشتم، نمی دانستم که چیستم.
هنگامی که سر از سجود برداشتم، نمی توانستم بیندیشم. در غوغای خلسه ای فرو رفته بودم که به رؤیا می مانست. شاید پیش از این در تمثیل های شخصی ام از ابدیت و بی کرانگی، در ایستادن در مسیر بادهای پاییزی و حس کردن پیامی که می رساند، بویژه در بلندای کوه، در خیره شدنها و خیره کنندگی های رقص آتش، در رفتار غلتان امواج دریا، یا در تصویرهای سپیدی بی انتهای برف قطبی، چنین خلسه ای را در اندازه های لغزان کوچکی تجربه کرده بودم، اما....
سپس که توانستم بیندیشم، نمی دانستم به چه می اندیشم
و آن هنگام که اندیشیدم و دانستم که دارم می اندیشم، به همسرم اندیشیدم «او چگونه است؟»

=================================================================
پس از لحظات بی پایان خلسه، به طواف رفتیم. طواف از رکن یمانی آغاز می شود، در حالی که سمت چپ بدن به سوی کعبه است. در خلاف جهت عقربه های ساعت، هفت دور به دور بیت، بانگ چرخشهای چرخ است این که خلق، می سرایندش به طنبور و به حلق. اما چگونه باید جهت یابی کرد در حالی که گفته باشی «وجّهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض»؟ اگر گفته باشی و راست گفته باشی، جهت معنایی نخواهد داشت. در درون کعبه رسم قبله نیست، چه غم ار غوّاص را پاچیله نیست. قرار گذاشته بودیم که لباس یکدیگر را بگیریم و در کنار هم بمانیم و در طواف گم نشویم. اما چنین نشد. از هم جدا ماندیم. من می رفتم و می رفتم و گاه آن خلسه باز می گشت و گاه از دست می رفت. گاه با خدا سخن می گفتم، گاه با خودم، گاه با همۀ کائنات، گاه با همۀ آنان که هستند، گاه با همۀ آنان که رفته اند، گاه با هیچکس و گاه با او. از دور سوم طواف بود که دریافتم او را گم کرده ام. گاه از دور او را می دیدم و از دور چهارم بود که دریافتم که در جهتی خلاف قاعدۀ طواف، می گردد. نایستادم، جهتم را تغییر ندادم، به سویش نرفتم، طوافم را نشکستم! حجّم را درست به جا می آوردم! گاه با دست اشاره اش می کردم. ولی مگر درمی یافت؟ مگر می دید؟ مگر می شنید؟
مگر در می یافت؟ مگر می دید؟ مگر می شنید؟
پس از طواف به نماز در زاویۀ مقرّر مقام ابراهیم ایستادم. نمی دانم چند رکعت نماز به جا آوردم - به جا آوردم؟!.
پس از نماز دیدمش که از اشتباه بودن طوافش آگاه شده بود. با تمامی وجودش می گریست و با تمامی حلقۀ چشمانش اشک می ریخت و می گفت «نمی دانستم، نمی دانستم». اشک می ریخت و اشک می ریخت. به اینسو و آنسو می نگریست. دنبال خدا می گشت. دنبال جهت طواف. دنبال هدف طواف. دنبال پاسخ طواف. دنبال سؤال طواف. دنبال خدا. و من به اشکهایش می نگریستم و آن خلسه باز می گشت.
هفت دور دیگر را با هم طواف کردیم. من به اشکهایش می اندیشیدم. به اشکهایی که برای آن طواف ریخته بود. پس از آن در کنارش نشستم تا نمازش را به جای آورد و بعد به حجر اسماعیل رفتیم. آنگاه که برای نماز صبح قامت بستند، هریک به جایگاهی که میبایست، رفتیم.
در تمامی آناتی که تا پایان احرام و تا پایان آن سفر گذشت به آن طواف و آن اشکها می اندیشیدم.
یک و نیم سالی پس از آن سفر، همسرم از من جدا شد. اما هنوز بارها و بارها به آن طواف و آن چند دقیقۀ پس از آن اندیشیده ام و می اندیشم. به یاد می آورم که امام ششم یکبار گویی به هشام ابن عبدالملک گفته بود «امسال حج من قبول شد و شترم و علی ابن یقطین» و آن سال علی ابن یقطین اصلا پا از بصره بیرون نگذاشته و به حج نرفته بود.
در این سالها با خود می گویم من خدا را طواف کردم یا خانه را یا آن اشکها را؟ خدا در کجا بود؟ خدا کدام بود؟ هر کدام که باشد، من زیباترین روح پرستنده را درچنان اشکی یافتم.

------------------------------------------------------
*عنوان اثری از علی شریعتی در بارۀ لقب امام چهارم