دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۲

ماندلا و من

پس از گذشت سه روز از درگذشت نلسون ماندلا هنوز ایمیلی در این­باره دریافت نکرده­ام. از میان کسانی که معمولا یا گاه­گاه فرستنده­ ی پیامک هستند نیز تنها یک نفر -گرچه غنی، وزین و با زیبایی تمام - متنی فرستاده است. این بود که خواستم از آنچه در اندیشه دارم، اندکی بدین طریق گفته باشم.
نخستین بار با نام ماندلا در میانه­ ی دهۀ شصت در شعری که شاملو برایش سروده بود، آشنا شدم. آن شعر را چندان نپسندیدم و هنوز هم آن را چندان متن و وزین نمی­ یابم. باری، پس از آن روز نخست، بارها و بارهای بسیار به نام و کردار وی در این سوی و آن سوی برخوردم، دیدم، شنیدم و خواندم ولی تنها در سالهای اخیر است که درباره­ اش نیز اندیشیده ­ام.
برای من عِجاب موضوعی به نام ماندلا در آن است که وی در میانۀ خشونت پرورش یافته بود، در کانون شرایطی که نه تنها مُدارا به عنوان رَویه­ یی خردپسندانه یا مَنشی اخلاقی یا حتا سخنی زیبا و تا اندازه­ یی لوکس، جایی نداشت، بلکه نشانی از عرفان مسیحایی، بودایی یا اسلامی و مانند آنها هم یافت نمی­ شد؛ اما او عملاً طریقی را برگزید که او را نزد افکار عمومی و آنچه بدان تاریخ می­ گوییم، همان­ طور که برخی صاحب­نظران به درستی در این چند روز گفته ­اند، در جایگاهی حتا برتر از گاندی قرار داد. گرویدن به مشی­ی یی چنین خردمندانه و عمل کردن با مَنشی چنان انسانی و شریف، که از وی دیدیم، سزاست که او را در آن جایگاه تاریخی قرار دهد که بتواند الگوی نیک اندیشی و نیک کرداری قرار گیرد.
عِجاب من از آن روست که من در سرزمینی می­ زیَم که همۀ آنچه را که سرزمین ماندلا نداشت، داشته و دارد؛ با این حال، افسوس که کین­ خواهی و کین ­وَرزی، دُژخویی و دُژکُنشی، و حتا بدخواهی و بداندیشی در سرزمین من جان بسی انسانها را گرفته است و می­ گیرد و از تمامی میراث خِرَد، آنچه به ماندگان رسیده است، گویا تنها شامل طُرقی است برای ماندن به بهای نماندن دیگران! عِجاب من از آن روست که حتا نشانی هم از فردوسی و مولوی و نظامی و سعدی و حافظ در آنچه به ماندلا به ارث رسیده بود، نبود، اما وی بنیانگذار روشی خردمدارانه و شریف شد؛ حال آن که در سرزمین من بسی کسان ازین میراث متنعّم­ اند اما بنیانگذاران خردستیزی و انسان­گریزی می شوند!...
با خود می ­اندیشم، و در این اندیشه به دلایلی که کوتاه و فشرده گفتم خود را مُحِقّ می­ یابم که، چه چیز ما را تا بدین پایه دگرستیز و انسان­ گریز می­ کند؟
با خود می­ اندیشم که در میان ما حتا بسیار کسان که مشی مُعین ­شان کُشتن نیست، گویی که در کُنهِ گفتار و مغزِ پندار و لفِّ کردار، حذف دیگران را می­ خواهند و می­ طلب­ اند، نه بودن­شان را و همراه شدن­شان.
با خود به برخی مباحث قدیمی ­تر می­ اندیشم که امروزه روز در بازار گفتار جای چندانی ندارند اما همچنان در شمار موضوعات مهم ­اند؛ مباحثی از قبیل «نقش شخصیت در تاریخ». به کتاب پُلخانُف فکر می­ کنم و سپس به آنچه لنین با روسیه کرد در قیاس با آنچه که ماندلا با افریقای جنوبی، و دیگران با جوامع دیگر و با این جامعه کرده یا می­ کنند.
به یاد فردوسی می­ افتم، به یاد این بیت که:
زن و کودک و بوم ایرانیان ~ به اندیشه­ ی بد مَنِه در میان
و به یاد می­ آورم که نسل­ های متأخر و معاصر ما تا دست­ کم سه نسل پیش از نسل من و تا اندازه یی نسل پس از من، زن و کودک و بوم ایرانیان را به چه اندیشه­ های بدی در میان نهادند(یم)! افسوس! ما خردگریزانی بودیم کزان همه میراث گرانبها، بی یاریِ خِرَد و در غیاب وجود شریف­ اش، مُرده ­ریگ کین چند نسل اخیرمان را برگُزیدیم، آنگاه تخم کین کاشتیم، زهرمیوه ­ی گوارش ناپذیرش را در شریان شرحه شرحه شده­ مان درَویدیم و تلخیِ تحمل ناپذیرش را در کامِ جان باخته­ مان چشیدیم! تخمی که خشونت تنها یکی از میوه ­های آن است و بسا میوه­ های تلخ دگر که به بار نشسته ­اند ولی هنوز آنچنان در این کامهای جان باخته چشیده نشده­ اند!

و سرانجام بدین می­ اندیشم که نسبت هدف و رَوِش کدام است؟ و برای خود با خود تکرار می­ کنم که هرگز ایده­ ی خیر در سبیل شر به مقصد خِیر نمی­ رسد و تا کنون کسی پای در این راه نگذاشته که وجدان بشری او را ستوده باشد، هرچند کسانی او را بسیار دوست داشته باشند. ما می ­توانیم کسانی را تا سرحد پرستش دوست داشته باشیم اما وجدان اخلاقی ما هرگز آنها را نستاید. برعکس، ستایش نصیب کسانی می­شود که حتا اگر دوست­شان نداشته باشیم، در کردار و گفتار و پندارشان خیر می­ یابیم. این همان چیزی است که به گمان من وجدان بشری در ماندلا می­ یابد، گرچه او را دوست نیز می ­دارد. یادش گرامی باد!
اسمعیل خلیلی، هجده آذرماه نود و دو

بعد التحریر: ویدئوهای بسیاری درباره ی ماندلا هست و بی شک گُزیده­ ی من بهترین نیست. تنها به نظرم رسید که این مطالب قابل توجه یا شایان تذکرند.







سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱

All exist primarily in mind

I read her status. She had written "No power again".
I thought to myself:
Sigh! I can see nothing but power, accumulated in this world! Why she says "No power again"?
I continued thinking, speaking to myself:
Perhaps few limited other things can be added to this one subject list,
things such as dreams, hopes and some various demands.
Then I continued again and found out much more beauties there exist, than in the first view.
In fact the power is dominant, but not on the world, instead on our minds,
which make us believe that there could be nothing but power.
Whilst still the main ruling and advancing factors include hope, love, dream, inspiration, flying volition of billions of people all around the globe, and their faith as well.
As a conclusion, I may say both pairs "power - weakness" and "light - darkness" exist primarily in mind.
As it actually happened to me!

Hopefully she keeps being
lightly while sober,
simple while complex,
tender-minded and delicate while strong,
and she while herself! As she said.
Keep being herself!

In light and looking from the sight which can see the light!




Written in shore sands



No sea would everlasting remain calm, nor would stay stormy always.
Sands would be also washed away millions of times.

Remain finally,
memories of whatever we have written in shore sands,
everlasting but.

Saeed Khalili

November, 19, 2012


پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

ز بامدادِ آن ستاره، خورشید بردمد


در این خزان که نرگسانِ پنجره

غنوده‌اند روی گامهای کوچه‌ها،

و در تراوش سکوت‌های نیمه شب

در انتظار گرم خود

نشسته‌اند، خسته از سقوط زرد برگها،

و از میان کوچه‌های نیمه سرد

کاروان بادها

به سان دجله‌ای عبور می‌کند،

و بی شکیب و خیره سر

تمام برگهای خاطرات را

به سوی خاک می‌برد،

شکوه آتشین برگها

به رقص پُرترنّـُمَش

در انتظار ابرهاست.

در انتظار قطره‌های نقره‌ای.

در انتظار آنکه شست‌وشو دهد

تن شکفتۀ درختهای میوه را،

سَحَر که شهر خفته است

به دست خیس بارشی.


در این خزان که هست چشم پنجره
به روی چشم منتظر
به برقعی سیاه و تنگ
بسته از دو سو،

و گیسوان عروج می‌کنند

به شانه های بادهای سرکشی،

ز شهر دورِ دورِ ابرها

ستاره ها و اختران نغمه گر، بادبان گشوده، راهوار

شناورند روی رودخانه‌های شب.


و ماه، ماه،

ماهِ نقره گون و قصه گوی فصل تو

به بوسۀ حریری‌اش

به بادبانِ آن ستاره می‌دمد.

که تا ز بامدادِ آن ستاره، خورشید بردمد.

نوزده شهریور هشتاد و هشت.


























شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

راههای رسیدن و نرسیدن

راههای رسیدن به خدا را می گویند به عدد نفوس خلایق است. درست نیست!
به عدد لحظاتی است که همۀ نفوس خلایق می گذرانند.
راههای نرسیدن به خدا نیز همان تعداد است. هیچ لحظه ای را نمی توان در پیوستگی کامل با لحظات دیگر دانست و در این انفصال که گاه بسیار دهشتناک است زمانی پدید می آید، لحظه ای، که یا می توان به خدا رسید و یا نرسید.
پس راههای رسیدن به خدا در طول زندگی هر کس بیشمار است و اگر کسی لحظه ای احساس وصل کرد، بدان امید نتواند ماند که وصلش پایدار است!
بیم ناپایداری و دوری از خدا در همۀ آن بیشمار لحظات دیگر همچنان باقی خواهد ماند. گریزی نیست. این بیمناکی که در سرشت هستی آدمی است، نه تنها در وصل خداوند که در هر وصل دیگری نیز نهفته است و بیش از همه در وصل با خویشتن. بیم جداماندگی، از خداماندگی، از راه ماندگی، بیم بی خویشتنی را نمی توان از صفحۀ زندگی زدود، بیم هجران را نمی توان؛ زندگی این جهان گویی عرصۀ هجر است
!
این اضطراب، اضطراب بنیانی هستی آدمی است.

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

* Light a Light

Light a light
I hear your voice in every corridor
I see your face in every picture frame
I feel your eyes in every star streaked sky
Lover, am I coming home again?
Now am I humble who once was proud?
Now am I waiting for the sound of your saying?
Lover, am I coming home again?
When you're gone the sun don’t shine
Light a Light, Light a Light for me
Bring me back home again
How we loved till the years were days
How we laughed all over tears away
Now the time begins to fade
Lover, am I coming home again?
There is a wisdom in the teaching
Of the old familiar songs
And a sorrow in repeating all the old familiar wrongs
And a lesson to be learned though I've known all along
Lover, am I coming home again?
Light a Light, Light a Light for me
Light a Light, Light a Light for me
Light a Light, Light a Light for me
Bring me back home again
Bring me back home again.
* By Janis Ian; Sung by Joan Baez; 1974
* © 1974 Mine Music Ltd. (ASCAP)

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷

حلول مسیحا

زمان گذشت هزار سال و ما نگذشتیم

زمین فسرد و از آن میانه ما بگذشیم

هبوط حضرت آدم به داد ما نرسید

هبوط حضرت عشق آمد، از بلا بگذشتیم

اگر باز برانگیخته شود، چه خواهم کرد؟ آیا خواهم ایستاد تا خود، همانطور که پیشتر خواسته بود، صلیبش را بر دوش کشد؟ اگر هم اکنون در میان ما باشد، چه؟ چه کسی صلیب چه کسی را بر دوش می کشد؟

گاهی بازی آنقدر هیجان انگیز می شود که آدم احساس می کند که بازی، بازی نیست. چه می گویم؟ آدم اصلا به تنها چیزی که فکر نمی کند، بازی است. چنان سراپا در نقش خود فرو رفته که نه آن رنجروری اسب را تشخیص میدهد و نه حضور تمسخرآلودِ خیره کنندۀ سانچوپانزا به هوشش می آورد. صحنه به درستی تمام، آراستگی بی نقصش را در چشمها منعکس می کند و همه در نگاه یکدیگر تصویری از حقیقت را می بینند. چکاچک شمشیرها، سرهایی که بر زمین می افتند و تناور بلندای یلان که عرق ریزان و نهیب کشان بر یلان سپاه مقابل یورش می آورند. هیجان، کور کننده است؛ همچون فریادها، که کر کننده.

اما در درنگهایی که رخ می دهد، از خود می پرسم که اگر باز برانگیخته شود ...

سکوت خاکستری و فریبناک حقیری که همیشه بدان فراخوانده می شوم تا بازی را جدی بگیرم، همواره وسوسه کننده و لوند، لبخند می زند. چه کنم؟ جدی بگیرم؟

حلول مسیحا، حلول مسیحا، هدیتی است تلخ، برای گریز از ایمان. کاش هرگز حلول نمی کردی، کاش پدرت نیز هرگز هبوط نکرده بود!

ما را بگو! ما را بگو که آنچه را که باید به تعزیتش بنشینیم، جشن گرفته ایم!

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶

ما

ما

ما پا برهنگانِ دشتهای خیال،

صحاری مستِ تفتیده

در کوره های آرزو

و بیابانهای

بی انتهای جنون،

ما.

کجا سروده شوی؟

کجا سروده شوی؟

در آن غزل سروده شو،

ای قصیدۀ بلنــــد،

کز بیمِ یک مستیِ امانستیز

یا بیمِ بی شراب ماندنِ سبوی عُمر،

کاستی نیابد؛

قـدِّ بلنـدِ همّتت

قامتِ رعنای معنیت

اندامِ تماشاییِ مستیت

تنِ تابناکِ استعاره ات!

آری، تنها در آن غزل!

ای قصیدۀ رهیـــده!

ای قصیدۀ سپیــــد!

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

کوتاه 4

بوسه بارانِ آفتاب

بر تنِ مُشتاقِ سَحر،

بوسه بارانِ ابر

بر تنِ تشنۀ گُل،

بوسه بارانِ نسیم

بر تنِ خواهانِ دشت،

حکایتِ حقیقتِ ایثار و رهایی.

«آن کس رسید در خود، کز خود قدم برون زد» (حافظ)

کوتاه 3

خوابیده در بستر نقره گونِ صبح

تابیده بر نرگسِ سَحر

چون پیکر نیلوفری بر ساقه های سرو

بخواب

ای نازنین، بخواب!

کوتاه 2

رود

پیش از آن که بر بستر رودخانه بپیچد

بر تن خود می پیچد

و جاری شدن، پیچش رود است بر تن خویش و در دلِ کوه.

آنکه می خواهد دوستش بدارند،

چون کوه، تحمل سیلابها بایدش.

و آنکه می خواهد عاشق باشد،

چون رود، جاری شدنِ بی مهابا در دلِ کوه!

کوتاه 1

به خط سرخ نویس:

به یاد باده های ناپیموده

بر همه باده های پیموده سلام!

بر برگ برگِ غنچه های شکُفته نویس:

بر همه گلبرگهای ناشکُفته سلام!

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

تا

بی تو بی تایم
با تو بی تا
تو گویی خدایم
در زمان، تنها.
بی تو بی تایم، چنین تنهای تنها
با تو بی تایم، نباشد چو من، همراه آن تا.
کجا من بیابم رهایی؟
گو کجا،
ز تنهایی، ز بیتایی؟
اثیر ِ اسیر، عصیر ِ عسیر.
توان رهایی ز بی تایی، توانی خدایی است، و دانیم و دانند
که بیش از همه، خدا، خود، چه بی تاست!
فریب است اینگه، رهایی.
نیابی به درگه، نشانی ز تایی.
بی تو بی همتا
با تو بی همتا.
برای زوموروس
یک دنیا حرف دارم که غیر مستقیم بیان شده اند. مستقیما، اما، هرآنچه گفتنی است، خطاب به زوموروس است.

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

But Revolutionary Turn

Every time, even a very short,
when we get back to the moment of memories,
We think about the subtext meaning:
"Revolutionary Turn".
What does it mean?
Morality, but to Politics, Turning?
Me, but instead of every You, Substituting?
and every You in/under every Me, Subsuming?
They, but to Them, Transferring?
Oh God
history was turning
What a Glorious,
Oh God
But what a Turn:
In own Home house, Subtenancy;
Millions of warm Hearts to a cool Hand, Transforming;
All with particular faces to One with no face, Shifting;
Future to Now, Changing;
Now instead of Always, Replacing;
Ear instead of Mouth, Instituting;
People to Mob, Becoming;
Reality to Imaginary state, Transforming;
Hope to usual Task,
Task to common Game,
Game to any Action,
Action to occasional repetitively Escape,
Escape to every day bloody Behavior, Turning.
Oh yes,
History was turning, along our Revolutionary Turn.
But I'm sure
It is the Turn we made,
we, just we,
And nobody is responsible,
for this Pax Kiss to Destiny
for this windmill-Turn
for this no heavenly
for this virtual Blessed Sacrament
but ourselves, including prior children who never achieved adult age,
but always were advanced adulthood dramatic reverent dreamers, are

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

گشتاور رهایی


به راستی نمی دانم آنچه را می خواهم بگویم از کجا باید آغاز کنم. صحبتم دربارۀ یک مهبانگ (Big bang) است.
دربارۀ عبوری که شاید رخ نمی داد ولی با آنچه گذشت، رخ داد.
داشتم می رفتم، گیج، افسرده، مغرور، شادمان از دانسته ها و پریشان از نداشته ها، پریشان از نکاشته ها و پریشان تر از ندرویده ها. همین طور می رفتم و می رفتم. عاشق بودم ونبودم. بذر می افشاندم و نمی افشاندم. باغبانی بودم که مانند آن پیرزن در آستانۀ رسیدن عمونوروز خوابش می برد و گلها را در لحظۀ شکوفایی نمی دیدم. همیشه همین طور بود. همیشه بیش از آنکه دریابم، درخواست داشتم، خواسته داشتم؛ بیش از آنکه راهی بگشایم، دنبال رهروان می گشتم و بیش از آنکه طایی رهرو باشم، از همرهان سست عناصر، دلگیر بوده و دلگیری می کردم. به کسی نگاه نمی کردم، مگر آنکه هزاران سست عنصری در او نجویم و بدتر آنکه نیابم. به گمانم از سست عناصرترین ها باید خودم را می یافتم، که نمی یافتم و بدتر آنکه اصلا نمی گشتم. با همه چیز در جنگ بودم، در حالی که از جنگ بیزاری می جستم. جنگجویی که نمی جنگید و به راستی به قول شادروان رحمانی شکست هم می خورد. آنهم چه شکستهایی. تار و پود هستیم در هر یک از آنها بر باد می رفت، اما نمی رفت این جنگ جستن و بر در و دیوار کوفتنها، از سرم، جستجوهای بی فرجام، از دلم. و ...
تا این که مهبانگ بر من رخ داد. وقوف به عصر شکست. این مشعری است که در آن شاعر شدم و عرفاتی که در آن، واقف.
قوی تر از آن بوده ام که انبوه شکستها، مرا از پا درآورَند، اما ضعیف تر از آنکه ره در حال رفتن را همواره ادامه دهم. مانند همان عقاب برخواسته از سر سنگ، با هر شکست، آن راه برایم به پایان رسید. اصلا صحبت برسر «انسان یا فرشته» نبود که غیبت هر کدامشان حیات انسان را هم با خود برده باشد. آن کس که می شکنَد انسان است، آن کس هم که شکسته می شود، انسان است و بسیار هم انسان است، هرچند حیاتی پایان پذیرد، در هر کدام از این شکستها هر دو سوی نبرد کشته می شوند. صحبت بر سر خود ضربه است.
گشتی که رخ داد، گشت من نبود. من در پی هیچ گشتی نبودم. گشت طرفهای پیروز هم نبود؛ هرچند آنها در پی پیروزی بوده اند و هر بار بر من تحمیل شده بود که به خواستشان گردن بگذارم؛ اما گشتی که رخ داد، گشت هیچ کس نبود. آنچه رخ داد یک گَشتگاه بود، یک Momentum؛ یک گشتاور که مرا به جایی که نمی دانم کجاست، اما می دانم که کجا نیست، پرتاب کرد. این گشتاور ِ رهائی ام بود که اگر هم امروز مرگم فرا رسد، شادمانم که بر این فلاخن نهادندم. با این گشتاور دریافتم که پوچم، پوچم، پوچ.
شدت دَوَرانی که این قلابسنگ ایجاد کرد، بسیار زیاد بود، بسیار؛ آنگونه که بارها احساس کرده ام که دیگر تحملش را ندارم؛ احساس کرده ام که دارم متلاشی می شوم؛ غبار می شوم. تمام می شوم.
این منجنیق، منجنیقی و این فلاخن، فلاخنی نبود که اجرام ثقالم را، که نداشتم، پرتاب کرده باشد، گشتاوری است که پوست از پوچ برکند؛ بشره از رخ تهی ام زدود؛ نمای حجم مجوف ام را برداشت. خلاء را، خلاء را برملا کرد.
با این وقوف در عرفاتی که با چنین گشتاوری بدان راه یافتم، دریافتم که هیچ هستم، هیچ. فقط همین، هــیــچ.

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

گفتگاهی (بلاگی) که هر روز شخصی تر می شود

چند روز قبل ایرج سخنی گفت که دیگران هم اگر نگفته بودند، به اشاراتی بیان کرده بودند: این که مدت هاست که این گفتگاه دارد روز به روز شخصی تر می شود. مثلا دو ماه - کمکی یا بیشکی - پیش که در بارۀ درونمایه ها و مضامین گفتگاهها با جواد گفتگو می کردیم، سخن که به آنچه من در اینجا می نگارم، رسید، جواد گفت: برای همه وبلاگ در خدمتشان است و برای من، من در خدمت وبلاگ. و از مصادیق اش برای به کار بردن قید «همه»، چیزهایی بود که من دربارۀ موضوعات این گفتگاه، می گفتم.
راستش به نظرم ایرج که چنین می گوید و دیگران که چنین می اندیشند، صواب می گویند. هم اینچنین است. گفتگاه من دارد شخصی و شخصی تر می شود. شاید خیلی به خودم می پردازم و شاید تلاطمی که بین موضوعات شخصی و مباحث اجتماعی در نوشته های نخستین داشته ام، اکنون در کرانۀ «خود» به ساحلی رسیده است. ایرج به انتقاد می گفت: وبلاگ یک رسانه است و نمی باید آیینۀ دنیای شخصی باشد. انتقاد او را در مقام کسی که بخواهد به امور جمعی بپردازد، می پذیرم. گفتگاه «اعترافــنامه» بدین ترتیب مخاطبانش را از دست می دهد؛ در مظان خودخواهی ای که دارد و خودخواهی ای که ندارد هم قرار می گیرد. همۀ اینها درست اند.
با این همه، احتمالا به این کار ادامه خواهم داد. در فرازی از باز جستن خویشم که باید این راه را ادامه دهم. در دامی بی زحمت دانه ای هستم که اکنون برون شدی ندارد. عبور از مرزهای نزدیک رخ داده است ولی توقف، مجاز نیست و تا مرزهای نهایی هنوز راه درازی باقی مانده. بسیار دراز. هنوز حتا نقاب های نخست را هم برنداشته ام. مرا ببخش ایرج عزیز و ببخشید ای همه خوبان دیگرم!
با این همه مهم ترین دغدغۀ این گفتگاه، که در کتیبه اش نوشته شده و از آغاز هم داشته ام، باقی است و حتا محقّق تر است. اعتراف خود به خود و دیگری. دیگری، برای من، همواره موضوعیت اصلی را برای تعیین خود داشته است. نخستین گفتارم در بارۀ «دیگری» بوده است و نخستین مکاشفه ام هم درهمین باره، در نهایی ترین امکان «فهم نسبت خود و دیگری»، یعنی در روبه رو شدن با مرگ.
اکنون مرا دریابید. اما پس از آن درخواستم را دریابید ای نیکان.
فیا سیوف خذینی!

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

عشق ، آونگی بلورین میان دو دوزخ

چیست این عشق؟ بارها، تقریاً همیشه، با خودم دز اینباره فکر کرده ام. چه هنگامی که دامنۀ نیاز جایی برای نفس کشیدن هیچیک از پاره های وجودم باقی نمی گداشته و چه هنگامی که نیاز ِ بخصوص ِحادّی در خودم احساس نمی کرده ام. حتّا هنگامی که نیازهای ملتهبی برای نفی و انکار «او» در درونم شعله می کشیده اند. در همۀ این لحظات بی شمار در این باره فکر کرده ام که این عشق چیست. گاهی درست در همان لحظه و گاهی دقایقی، ساعاتی بعد به این صرافت افتاده ام که احساس خودم را بفهمم. بفهمم که چرا و چگونه تا بدین پایه «دیگری» چنین مهم، خواستنی، معتبر، غیرقابل اجتناب وبرانگیزانندۀ محبتی می شود که خیلی وقتها از بسیاری کسان و حتّا از خودم هم دریغ کرده ام. آری برانگیزاننده و مشمول محبّتی بی مانند، محبّتی که از خودم هم دریغ کرده و می کنم. بی شمارند لحظاتی که حسّی جدّی و در برگیرنده، از مشاهدۀ نمایی زیبا، از دربرکشیدن صوتی مسحور کننده در تمامی اکناف بدنم - که گویی فاصلۀ آدم را با بینهایت به صفر می رساند - و از بوییدن رایحه ای که جایی برای هیچیک از حواسّ پنجگانه باقی نمی گذاشته، همۀ وجودم را در می نوردیده و با این حال حس می کرده ام که همۀ این برخورداری ها را تنها برای «او» می خواهم و اگر برای خودم هم ارزشی دارد، تنها هنگامی است که از برخوداری کامل «او» اطمینان یافته باشم.
منظورم از عشق، میل غیر قابل مهار برای ایثار، با تمامی جوانب و معانی واژۀ ایثار، است.
سالها قبل، در نوجوانی، دختری که بدو عاشق بودم به من گفت «تو عاشقی چون می خواهی که عاشق باشی» بعدها فهمیدم که این یکی از تئوریهای مهم کسانی است که نزد آنان عشق واژه ای است که با خود همتراز است، بلکه همیشه «خود» از چنان اعتباری برخوردار است کز برایش می توان همه چیز را نفی کرد، می توان از هر احساس و ارزشی گذشت و می توان هیچ دیگری ای را واجد چنین اعتباری ندانست که بدون تأمین نسبتی با «خود»، برایش کاری انجام دهیم. و بعدترها دریافتم که چنین باورهایی محصول دورانهای بحران حادّ اجتماعی هستند که اصولا در آنها ارزش معنا ندارد.
مهم آن بود که خود وی عجیب عاشق بچه دار شدن و داشتن بچۀ پرورده در زهدان و زاییدۀ خودش بود. او در چنان سائق مادرانه ای غوطه ور بود که سالیانی بعد که از عشق ما جز ماجرایی برای هیچکداممان اثری باقی نمانده بود، برای من اذعان کرد که از سوائق و نیازهای اجتماعی دیگر گذشته، جز «مادری» انگیزه ای برای ازدواج ندارد. و این یک تصور و تئوری دیگر دربارۀ عشق بود؛ سائق (غریزه). در این تئوری هرگاه که من عاشق بودم و اگر عاشق بودم، سائق تنها واقعیت بود و تنها احساس واقعیم سوائق من بودند. سوائقی که ناآگاهی از آنها می توانست تأثیرات ذهنی و عاطفیشان را به صورت چیزی شبیه به همان میل غیر قابل مهار فرافکنی کند. در این نظریه «عشق» تصویر ی است فرهنگی و برساختۀ زندگی اجتماعی، یا به عبارتی دیگر ترجمان اجتماعی سوائق طبیعی ما. همان نیازهای ما که به زبان و زندگی اجتماعی آلوده شده، یا مزین گردیده است.
در تئوری نخست، من اصلاً عاشق نبودم، بلکه جامعه پذیریَم، از همچو منی با یک سوپراگوی قدرتمند کسی را می ساخت که همواره ماهیت یا همان هویت خود را در گرو وجود دیگری و در پرتو وجود «دیگری» باز می جوید. پس آنچه جریان داشت یک دگر-پرستی تمام عیار بود که در صوَر تراشخوردۀ فرهنگی اش، بویژه در فرهنگ اَبَرشرقی من و خانواده ام، به نهایت رمانتیسم اصیل خود می رسید.
در تئوری دوم، من بسیار عاشق بودم، اما عاشق خودم. عشق توجیهی اجتماعی برای نیل به نیازهای خودم بود و بس.
در تئوری نخست، در غایت مرتبۀ عاشقی، که مرتبتی از فناست، هنگامی که به اوج مجنونوار عشق می رسیدم، من یک «خودآزار» بودم؛ همان که فروغ، این بزرگ عاشق و راستین عاشق عصر ما، که یادش جاودانه گرامی باد، در گفتگویش با ایرج گرگین، وصف کرده بود.
در تئوری دوم، در نهایت عاشقی و آنهنگام که در بالاترین فراز تمنّای معشوق قرار می گرفتم، من یک «دیگرآزار» بودم که دیگری جز ماهیت یا هویتی شایان اضمحلال و استحاله در وجود من نداشت؛ همان که فروغ در شعر جاودانۀ « ای شب از رؤیای تو رنگین شده»اش وصف کرده بود و خودش بیش از همه متّصف بدان بود. در آنجا، معشوق، در نهایت عشق، به خود عاشق تبدیل می شود تا وصل رخ دهد؛ وصل، نه اتّحاد، بلکه توحید معشوق در عاشق است.
این دو دوزخ، دو سوی شاید ناگزیرِ جلوات و نمودهای واقعی عشق یا عاشقی بودند. من می توانستم عاشق باشم و عشق بورزم؛ پس من « در این دایره سرگردان» بودم: دوّار ِ مدار ِ خودآزاری و دیگرآزاری. که در هیچکدام نه دیگری محترم و اصیل بود و نه خود. ارتفاع یافتن مفهوم و مضمون عشق به امری سیاسی و اجتماعی که در انقلاب رخ داده بود، درست بودن ِ مجموعۀ تعابیری که این دایره را شکل داده و تعریف می کرده و می بستند، بر من آشکار می کرد:
عشق در هیأت ایدئولوژی، مجموعۀ تمنّیات و فرافکنی هایی بود که به خلق، به امّت، به آرمان پیشرفت، به انواع گفتمانهای معطوف به قدرت، به رهبر جریانهای سیاسی، به تصّورات گاه بسیار مبهم از امر دینی، به ضرورت نفی و حذف دشمن، ... و حتّا به ذات باری ناظر شده و منتسب می گردید. در این دایره، گاه، فرد ِ «خودآزار» در مرکز و دیگری مستولی و معبود در پیرامون قرار می گرفت و گاه، فرد ِ «دیگر آزار» در پیرامون مسلّط و دیگری قربانی در مرکز دایره واقع می شدند؛ ماحصل چنین شرایطی همواره نفی و انهدام بود؛ نسل انقلابی با داشتن بزرگترین آرمانها در شیفته ترین حالت و در فداکارانه ترین فرازها، در برآیند اعمالش، ویران می کرد و «دیگری»، حتّا در عام ترین حدّ تصوّر دیگری، که تفسیر اینجهانی اش، «تاریخ» بود و تفسیر آنجهانی اش «هستی» یا حتّا امر محتوم پنداشته شدۀ الهی، جز تعبیر تعمیم یافته ای از «خود» نبود. خود ِ قبیله گون و قبیله ساخته ای که دکتر شریعتی در مفهوم «ثار» و در توصیف «یا ثار الله وابن ثاره» (ای خون خدا و ای پسر خون خدا) برای توصیف ماهیت و نقش تاریخی امام حسین، تئوریزه کرده بود؛ یعنی ایجاد «ما»ی قبیله گون که عملاً تعمیم «من» بود و هویت های مستقلی را که بر اساس پیوندی مشخّص و در راستای هدفی روشن به وحدت رسیده باشند، برنمی کشید.
«دیگری» هنوز به همان صحنۀ تاریخ - دست کم به صحنۀ تاریخ من - پای نگذاشته بود؛ «او» به من و «من» به او رخ ننموده بودیم. هنوز نه اصالت عشق را دریافته بودم، نه اصالت خود و نه اصالت معشوق را؛ «دیگری» (به قول خود شریعتی «حقیقتی به گونۀ اساطیر») هنوزحقیقتی بود افسانه واردر مرز ناممکن؛ «دیگری» هنوز حتّا متولّد نشده بود.
من با آنکه تقریباً در تمام عمر ِ آگاهانه ام عاشق بوده ام، یا دست کم هیچگاه نبوده که عاشق نباشم، اکنون در می یابم که تا دیر زمانی پس از آن، هرگز عاشق نبودم. دوست می داشتم، مهر می ورزیدم، ایثار می کردم، می خواستم، طلب می کردم، تمنایش را داشتم، می یافتمش و برخوردارش می شدم. با این حال، نه، عاشق نبودم.
هگل در «خدایگان و بنده» تعبیری دارد به این مضمون: هر حیوانی حیوان دیگر را آرزو می کند؛ غزال، چمن را آرزو می کند؛ غزال نر، غزال ماده را آرزو می کند و غزال ماده، غزال نر را؛ ببر، ببر دیگر را آرزو می کند؛ ببر، غزال را هم آرزو می کند. اما، انسان تنها حیوانی است که آرزوی انسان دیگر را آرزو می کند؛ انسان می خواهد که دیگری او را بخواهد؛ انسان می خواهد که دوستش داشته باشند. این فراز در مجموعۀ فهم دیالکتیکی هگل از تاریخ و جامعه جایگاه مهمی دارد که اینک باید از آن بگذرم. اما در بارۀ نفس استدلال بسیار جالب او، می توان گفت که روی دیگری از عشق را برملا می کند: خواستن برای خواسته شدن؛ دوست می دارم که دوستم داشته باشد. گمان می کنم آنچه در اینجا بیان می شود با نوع دوم عشق که همان دوست داشتن خود است، تفاوتی بنیادین دارد: تو برای نازخند معشوق جان می دهی؛ نه برای آنکه از آن لذت می بری؛ حتا نه برای آنکه او را خندان می خواهی و شادی اش را می طلبی؛ برای آنکه به روی تو لبخند گشوده است. صوفی از خندۀ مـِی در طمع خام افتاد. چرا؟ چون عکس روی تو در آینۀ جام افتاد. به نظرم این تئوری سوم، ترکیب آن دو تئوری اول و دوم است. اما نه جمع به معنی «هم این و هم آن». به معنی «نه این و نه آن»!
آنچه مدّتهاست تجربه می کنم این است که همواره او را می خواهم؛ می خواهم که نزدش باشم و نزدم باشد؛ می خواهم که از وجودم برخوردار باشد و از وجودش برخوردار شوم؛ می خواهم که تعالی اش دهم و تعالی ام دهد؛ می خواهم که فهمم کند و او را بفهمم؛ می خواهم که هستم باشد و من هستوند او باشم؛ ... آری همه و همه. با این حال همۀ اینها در تعاطی هم ممکن هستند. هنگامی او دریافتنی می شود که من دریافتنی اش باشم. اگر او در مدار باشد من در مدار قرار می گیرم و این مدار، مدار خودآزاری و دگرآزاری نیست. مدار دریافت و پرداخت هم نیست. مدار ناز و نیاز هم نیست. توصیفش ساده نیست. اما این را احساس می کنم که مدار نفی و انجذاب هم نیست؛ کسی در جذبه ودرد غوطه نمی خورد؛ کسی نابود نمی شود ولی از شمع وجودش پرتوها می تابد.
هرچند در هجرش، در آنکه او را می جویم و نمی یابم، می سوزم و معنایی دیگر از سوختن تجربه می کنم، از شعفی روشن برخوردارم که وجود خودم را برفراز می سازد و به کیستی ای نائل می شوم که جز با دوست داشتن، جز با خروج بی مهابای بی انتظار از مرز خود، جز با عاشقی امکانپذیر نیست.
دردهای بسیاری از خودخواهی رنجم داده و می دهد. دردهای بسیاری هم از رنجهایی که دیگران می برند، فقرها، قهرها، جهل ها، قحط ها، خبط ها و حبط ها، بیماریها و مرگها، بر دوش کشیده و می کشم. اما همه را با نوشداروی مهربانی بی مثال این عشق شعف انگیز توفنده در هجر تحمل می کنم.
نمی توانم بگویم به درک یا تجربۀ بی بدیلی از عشق رسیده ام و نمی توانم هم بگویم که این کامل ترین تجربه ای است که خود من می توانم داشته باشم. اما خروج از آن مدار بن بست گون که بین دو دوزخ می گردید و می به پایان نرسید، کامل ترین تجربه ای بوده که تا کنون داشته ام. حقیقت را نه در هیچیک از نقاط بی پایان اما کور آن مدار، که در آونگ بلورین به خود رسیدن در او یا به او رسیدن در خود می یابم.
چه شبهایی، چه ایامی، چه لحظاتی بوده اند این دوران!
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده دمی، آن شب قدر ...
چه یلدایی در پیش دارم ...