شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

گاهی باید از ظرف خود برون ریخت


گاهی باید از ظرف خود برون ریخت.
عنوان بالا را برای تصویری که در تارنما یافته بودم، انتخاب کردم. به گمانم، این تصویر را به شعر حافظ ربط دادن، نشان از نشناختن منطق دو سبک هنری مختلف از دو جهان - زیست متفاوت است؛ اما وقتی عنوانی برای این تصویر انتخاب کردم، ناخودآگاه یادم به شعر حافظ افتاد.
" گر مرد راه عشقی، از خود قدم برون نـِه
آن کس رسید در خود، کز خود قدم برون زد"

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

حسرتهای عاشق

عاشقی چیست؟
نمی دانم. این جدی ترین پاسخ من است. اما اگر کمی پایین بیاییم می گویم که همیشه بین این دو حالت در حسرتم.
یک حسرت آن است که برای خودم دارم و یک حسرت آن که برای او.
حتما شعر «موسی و شبان»ِ مولوی یادتان است که چوپان برای خدا دلسوزی می کرد و می گفت که چرا گله ات را به این دشت خرم به چرا نمی آوری؟ چرا نمی آیی تا من «پایکت شویم زنم شانه سرت، وقت خواب آید بروبم جایکت». من به این می گویم حسرتی که عاشق برای معشوق می خورد. اما حسرتی که برای خودش می خورد، این است که این امکان، این فرصت از او دریغ داشته می شود که آن خدمتها را انجام دهد؛ که پایکش شوید، زند شانه سرش، وقت خواب آید بروبد جایکش.
و این هر دو چه تلخ است، تلخ؛ وقتی که دست نمی دهد. و چه شیرین است؛ شیرین، هرگاه که هر کدام دست دهد.
و من در دومی شریکم و در اولی غرق...