مستـور و من
ایستاده ای به سایه ، گویی "سیاه-جامه"!
دختـر "پوشنده" کیست در سایۀ چکامه؟
-----
بانوی پنهان شده، در جام رؤیای خود،
نهان شده به مهر وُ جویای مهر وُ درخود ،
ای شُسته آن نگاهِ معصوم و پُر تمنّا
در چشمۀ رُخ خویش،
بیتاب، رنگِ سیماب، مستور، رنگِ انگور
در گوشۀ لب خویش،
-----
بیرون مشو، که دلم چو بید، لرزانی!
بیرون بیا، که دلم چو سیب، بستانی!
2 شمار ِدیدگاه ها:
یاشاسوون الاگوز
همان مرحبا چشم آبی
یک بار مطلب نا تمامی برای سعید صاحب این تار نما فرستادم که منتشر شد.ضمنا برای این سعیدی که این اشعار راسرود؛ایمیل کردم.تصور کرد منظورم از سعید اوست.چون با وی نیز سالها رفیق گرمابه وگلستان بودم و هستم. و از جیک و پیک اسرار هم آگاه.فکر کرد در صدد کشف اسرارش هستم .گو اینکه اسرار مگویی نداشت.باری نوشت این اراجیف چیست که نوشتی و من برایش توضیح دادم که منظورم او نیست.اما با این شعر گونه هایش انگار اونیز در خاطرات تنهایی با من بود.به هر حال این چند چکامه آخری شعر ند و زیبا .به سعید تبریک میگویم.و به سعید-خ توصیه می کنم نقشه اش در مورد وبلاگ را اجرا کند.اندک اندک جمع یاران می رسند
آن نوشته عنوانش چنین بود که من نتوانستم در آرشیو وبلاگ بیابم:" با سعيد، خاطره ي همدردي
حضرت سعيد خان
اين آخريها زيباترند و دلنشينتر و غيرشعاريتر. اما ظاهرا اشكالي در وبلاگ وجود دارد كه حروف اول مصرعها خوانده نميشود
ارسال يک نظر