این سنگ، از نگاه؛ آن سنگ از نگاه
وین ماجرا نگر
که سنگ را،
نازنینا،
هنگام انتظار مرحم
که درد را به کشتن نشان کنی،
مییابی آنچنان
با پُشته ـ کشتههای بی دل و بی سر، زِ خویشتن!
این ماجرا نگر!
آنک ستارههاست
میبارد از نگاهِ تو حالا که نیستی
من سنگ میشوم
با پُشته ـ کشتههای بی دل و بی سر،
زِ خویشتن!
آینه در من شکسته میشود اینک، بدونِ تو.
من سنگ گشتهام انگار، ای نگار!
من سنگ گشتهام ای ماه، روی ماه!
همین امشب؛ 2 آذر 1386
1 شمار ِدیدگاه ها:
اسماعیل جان سلام
حال شمع بی پروانه را تا حدی می دونم ! سوختن هم شاید افسانه مکرر ده روزه عمر من و تو و خیلی های دیگه باشه. حافظ در بیتی از صدها غزل جاودانی اش سروده:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
این هم قطعه زیبای دیگری از آواز علیرضا افتخاری
شمع بی پروانه
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
معین
ارسال يک نظر